تبليغاتX
چـشـم ها را باید شـست،جور دیگر باید دیـد


چـشـم ها را باید شـست،جور دیگر باید دیـد

 

زمین در انتظار تولد یک برگ ...

من در حال شمارش معکوس ....

صفر همیشه پایان نیست ... گاهی آغاز پرواز است ...

 

 

پ.ن : هرسال در روز تولدم نمی دانم یک سال به سنم اضافه شده و یا یک سال از عمرم کم شده !!!

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 19:16 توسط مـحـبـوب|

 

 

... و حال شده ام انسانی  با آرزوهایی بزرگ...اما خسته...

دلم پرواز می خواهد...

دیگر کوله ام خالیست...

دیگر صدای باران هم درمان نیست

 باید بروم...

جای من اینجا نیست

 بروم آنجایی که باران از اوست...

جایی فراسوی ابرها

آنجا که سنگها هم نفس می کشند

راهها به دو راهی ختم نمی شوند

و دستها تنها برای دستگیری دراز می شوند

و آغوشها تنها برای نوازش باز می شوند

آنجا که بوی یاس را به ارزش محبت می فروشند

و آنجا که مردمش می دانند... خط گندم يعنی ...

نيمی بردار و نيمی ببخش...

آنجا که روح... جسم را نگه می دارد

و آنجا که آبی نیس

آبی تر است...

آنجا که دیگر نفس نیست

همه اش عشق است و عشق است و عشق...

...

... اما نه....

هنوز قلم به دستانم چسبیده

انگار هنوز هم باران درمان است

رهگذر...دیگر چیزی از کوله ات باقی نمانده

گویی پایان راهی...

یادت باشد... در انتظار باران باشی... کفشهایت تشنه اند

...

یادم باشد... در انتظار آسمان بنشینم

خاک همیشه خشک است...


یادم باشد... در انتظار خورشید بنشینم

 ماه همیشه تاریک است...


یادم باشد... در انتظار گندم بنشینم

 نان همیشه تلخ است...


یادم باشد... در انتظار نگاه بنشینم

 زبان همیشه دروغ است...


یادم باشد... در انتظار دوست بنشینم

 بی گانه همیشه خسته است...

 

یادم باشد ... در انتظار او بنشینم

 او همیشه هست..

 

      او همیشه مهربان است...

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 13:16 توسط مـحـبـوب|

 

 

 

ساعت  ها  را  بگو بخوابند  

بیهوده زیستن  را نیازی به شمارش نیست  ...

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 0:0 توسط مـحـبـوب|

 

به نام یکتا خدا

 

صدای رعد

و بعد از آن ریزش قطره قطره باران

شوکه ام کرد

از صبح بنا داشتم بنویسم

اگر امشب باران ببارد

تک تک آرزوهایت را برآورده شده تلقی کن

باران می بارد

نه فقط از چشمان من

از آسمان تو

باران می بارد

این سفیر امید و آیه رحمت

تا همیشه

نشان خواهد ماند برایم

حتی اگر بعد از هر آرزویم باران نبارد

 

همین اگرهاست که گاهی باعث می شود آرزویی اجابت نشود از جانبش

اگر به آرزوهای خودم شک کنم هم

به برآوردنشان از جانب تو ذره ای شک ندارم

 از سال پیش تا به امروز

چقدر فکر کردم

که امشب که شب آرزوهاست

چه بخواهم از چون تو خدایی

هنوز سر حرفم هستم

سر همان حرف که گفتم

بی‌فکر اما با شجاعت گفتم

هرچه می خواهی از من بگیر الا  

                                   خودت

این خودت یعنی تو

خدای من

خالق من

و من چه هستم بدون تو ...

 

پ.ن : می شود امشب کوله بار دنیا را هر قدر هم سنگین از شانه هایت پایین بکشی

 تا دل کوچکت را به بی کران آسمان گره بزنی،

                                                               برای ثانیه ای خدا ...

 

امشب ... لیلة الرغائب ... مراقب آرزوهایت باش...

 

   بیایید برای آرزو ی آرزومندان دعا کنیم ...

 

 

محک ... موسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان 

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 0:0 توسط مـحـبـوب|

 

دشتها آلوده ست

در لجنزار گل لاله نخواهد رویید

در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید؟

فکر نان باید کرد

و هوایی که در آن

نفسی تازه کنیم

گل گندم خوب است

گل خوبی زیباست

ای دریغا که همه مزرعهُ دلها را

علف هرزهُ کین پوشانده ست

هیچکس فکر نکرد

که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست

و همه مردم شهر

بانگ برداشته اند

که چرا سیمان نیست

وکسی فکر نکرد

که چرا ایمان نیست

و زمانی شده است

که به غیر از انسان

هیچ چیز ارزان نیست  ...

نوشته شده در پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 18:36 توسط مـحـبـوب|

 

 

چند سال پیش، در چنین روزی،

سکوت مرا در دست های بزرگ این زندگی سرشار از تنازع و تضاد قرار داد.

تاکنون چندین بار خورشید را طواف کرده ام

و این را که ماه چند بار گرد من گردیده است نمی دانم!

اما می دانم که هنوز نه اسرار نور را دریافته ام

و نه رازهای تاریکی را.

چند سالی ست که بسیاری کسان را دوست داشته ام،

و اغلب آن هایی را دوست می داشتم که مورد نفرت بودند

آنچه در کودکی دوست می داشتم، اکنون نیز دوست دارم؛

و آنچه اکنون دوست می دارم، تا پایان زندگی دوست خواهم داشت؛

به عقیده من انسان ها بر سه گروهند:

یکی آنها که زندگی را دشنام می دهند؛ دیگری آنها که خجسته و مبارکش می دانند

 و بالاخره آنها که در اندیشه آن اند.

بدین سان، این چند سال گذشته است...

و روز و شب هایم بدین گونه می گذرند تا زندگی ام به پایان رسد.

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سوم فروردین 1390ساعت 0:0 توسط مـحـبـوب|

 

 

 

باز کن پنجره ها را که نسيم

روز ميلاد اقاقی ها را جشن می گيرد

و بهار

روی هر شاخه کنار هر برگ

شمع روشن کرده است



همه چلچله ها برگشتند

و طراوت را فرياد زدند

کوچه يکپارچه آواز شدست

و درخت گيلاس

هديه جشن اقاقی ها را

گل بدامن کرده است



باز کن پنجره ها را اي دوست

هيچ يادت هست

که زمين را عطشی وحشی سوخت؟

برگها پژمردند ؟

تشنگی با جگر خاک چه کرد؟



هيچ يادت هست؟

توی تاريکی شبهای بلند ،

سيلی سرما با تاک چه کرد؟

با سر و سينه گلهای سپيد

نيمه شب باد غضبناک چه کرد؟

هيچ يادت هست؟



حاليا معجزه باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمنزار ببين

و محبت را در روح نسيم

که در اين کوچه تنگ

با همين دست تهی

روز ميلاد اقاقی ها را

جشن می گيرد !



خاک جان يافته است

تو چرا سنگ شدی ؟

تو چرا اينهمه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره ها را ...

و بهاران را باور کن !

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 9:37 توسط مـحـبـوب|

 

در آغاز هيچ نبود و کلمه بود و کلمه نزد خدا بود .

خداوند اما کلمه هايش را به آدمی بخشيد و جهان پر از کلمه شد.

من اما از تمام کلمه های دنيا تنها يک کلمه را برگزيده ام و همه جمله هايم را با همان يک کلمه می سازم.

با همان يک کلمه حرف می زنم،شعر می گويم و می نويسم.

آن يک کلمه هم فعل است و هم فاعل، هم صفت است و هم موصوف . احتياجی به حرف اضافه ندارد .

متمم نمی خواهد .هيچ قيدی هم ندارد .آن يک کلمه خودش همه چيز است.

و من با همان يک کلمه است که می بينم و راه می روم و نفس می کشم.

با همان يک کلمه عشق می ورزم و زندگی می کنم.

آن يک کلمه غذای روح من است، بی او گرسنه خواهم ماند . خانه من است، بی او آواره خواهم شد.

بی او بی کس می شوم،غريب و تنها ...

اين کلمه همه دارايی من است و اگر روزی شيطان آن را از من بدزدد ، آن قدر فقير می شوم که خواهم مُرد.


من با همين کلمه با درخت ها حرف می زنم . آنها منظورم را می فهمند و برگهايشان را برای من تکان می دهند .

اين کلمه را به گنجشک ها که می گويم،در آسمان حياطمان جشن می گيرندو با هم ترانه می خوانند.

به نسيم که  می گويم،آن قدر ذوق می کند که شهر به شهر می چرخد و ميگرددو می رقصد.

و به ابر ها که می گويم،چنان خوشحال می شوند که يک عالم نقل و نبات برف و باران روی سرم می پاشند.

اين کلمه، اين کلمه عزيز و دوست داشتنی ، حرف رمز من با همه چيز است.

اما به آدم ها که می گويم ...

بگذريم ... دلم گرفته ، من زبان شما را بلد نيستم . من توی اين شهر غريبم.کسی منظورم را نمی فهمد،

کسی جوابم را نمی دهد ... اما تو فرق می کنی . تو از جنس آفتاب و درخت و پرندهایی ...

تو آن کلمه را بلدی و سالهاست که آن راگوشه قلبت نگه داشته ای.

پس من آن رمز را به تو خواهم گفت ... آن کلمه کوچک ،  اسم بزرگ خداوند است ...

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 14:59 توسط مـحـبـوب|

 

محک 

خدایا کاری کن که تو بهار وتابستان هوا سرد بشه وهیچ خونه ای بخاری  

نداشته باشه تا من مجبورنشم کلاهمو از سرم در بیارم

 

 

و یک دعوت...محک ... موسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان

 

... کمک به محک (کلیک )

 

 

 

نوشته شده در جمعه یکم بهمن 1389ساعت 17:0 توسط مـحـبـوب|

دستانِ سرمازده لرزان

آغاز حکومت بی‌رحم زمستان

کاج فخرفروش جنگل عریان

تیشه به ریشه،

سر ِ سبزش را به باد خواهد داد

امشب این شهر یلدازده

به چله سالگرد آدم‌برفی خواهد نشست

و من

قبل از تولد اولین آدم‌برفی خواهم رفت!

می‌ترسم اما،

دیگر عزم دلتنگی‌هایم جزم است

لکنتِ سکوت را بار ِ بیداد دقایق می‌کنم

چشمانم کور سوی ستاره را گام بر می‌دارد

تا میان این شب  انتها  گم کرده، راهی بیابد

بی‌فانوس خاطراتم و

بی‌منت تو ای مهتاب !

پیوند تاریکی‌ها را خواهم گسست

پی ِ شهر آفتاب

از شب رها خواهم شد

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 0:0 توسط مـحـبـوب|


آخرين مطالب
» سوم فروردین ...
» دلم پرواز می خواهد ...
» ... ؟
» ... و لیلة الرغائب ...
» ... به غیر از انسان هیچ چیز ارزان نیست ...
» سوم فروردین ماه ... و من متولد می شوم ...
» باز کن پنجره را ...
» کلمه !؟
» یک دعوت ...
» یک دقیقه ... و آغاز حکومت بی رحم زمستان ...

قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت